تبلیغات اینترنتیclose
می خواستم ( محمد علی سپانلو )
پیچک ( محمد علی سپانلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

می خواستم

 

 

 

می خواستم جمهوری رفاقت باشد ژالیزیانا
 با شعر دوست داشتم ، می خواستم
 این مرز بسته را بگشایم
 از پشت نرده های سفارتخانه
 صف های التماس و تقاضا
 صف های کار و ویزا را جبران کنم
از گونه ی پسر ها سرخاب شرم
 از لاله زار دامن دخترها
 توهین بی پنهای را بزدایم
تسلیم وهم های شبانه
 نشناختی حقیقت فردا را
دستی به گونه ی من
 در تکیه گاه گردن و گوشم دهان تو
 از اعتماد می گفت
اندیشه ات به دور سفر می کرد
 از اضطراب فاصله می باختی
 لطیف حضور را
 ما باختیم اما
 باید قبول کرد شکست ما
 انکار عشق نیست
 ما چرت می زدیم ولی خورشید
 در منتهای بیداری
با شعله ی روانش می تافت
 نشناختیم و دور شدیم
 حتی بدون حرف خداحافظی
دیوار ساز و زندان بان را
 در یکدگر سراغ گرفتیم
 تنها کسی که بیشتر از دنیا
 چشم و چراغ ما بود
 

 

محمد علی سپانلو 
 

برچسب ها : ,

موضوع : ژالیزیانا 4 , | بازديد : 537