تبلیغات اینترنتیclose
در شب گندم گون ( محمد علی سپانلو )
پیچک ( محمد علی سپانلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 17 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در شب گندم گون

 

 

 

 عشقی که خواستی بچشانی به من
 آیا همین صراحی زهرست ؟
 این لطف بی ریای شماست
 من هم به آن چه لطف کنی شاکرم
 اینک نسیم از بن زلف تو می وزد
 از عطر شیشه مخمور
 و چشم های تو
 همرنگ زهر ، زیبا ، با حسن نیمرنگ
در بوسه های تو مزه ی اخلاص
 از مایه ی خلاص شدن انگشت ها
 انگشت های گرم پرستاری
 که از سر ترحم
 بیمار را خلاص کند
 و پیکرت
 تنگ بلور در شب
گندم گون
 شاید به اشتباه به من زهر می دهی
شاید جز این دوای کهن
چیزی به خاطرت نیست
شاید که عشق را
 با پرسش چهارجوابی شناختی
جایی که آشیانه ی عشاق
 شکل اتاق تمشیت بازپرس شد
 پس آن امید دیدار
 معنای تا قیامت داشت
 یه شیشه ی کبود
 همان جام وصل بود
 با این همه ، بدون تلافی
 قلب یتیم توست که می سوزد
قلبی شبیه مجمر آتش
رخساره ی مرا گلگونه می زند
حتی برای مرگ
 جبران زردرویی در کوی عاشقان
 

 

محمد علی سپانلو 
 

برچسب ها : ,

موضوع : ژالیزیانا 2 , | بازديد : 326